تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست
چهارشنبه دوم دی 1388
کوفیان جبران کردند!

کوفه خشکسالی شده بود. خیلی وقت بود باران نباریده بود. آمدند پیش حضرت علی (ع). ایشان فرمودند به فرزندم حسین بگویید برایتان دعا کند. آمدند پیش امام حسین (ع) حضرت دعا کردند و باران بارید. خوشحال شدند. گفتند:"جبران می کنیم"!

 

 

پ ن:هرگز نتوانستم درکشان کنم این موجودات دو دست و دو پا و دو چشم و دو گوش و دو رو را...!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:22 توسط : ستایش
یکشنبه بیست و نهم آذر 1388
...

...

 

 

 

پ ن: دلهای پاک خطا نمی کنند فقط سادگی می کنند/ و امروز سادگی بزرگترین خطای دنیاست...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:46 توسط : ستایش
شنبه هفتم آذر 1388
ای عشق ای سرشت من سرنوشت...

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف

تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیبست؟

چون مرگ ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق ای سرشت من ای سرنوشت من!

تقدیر من غم تو و تغییر تو محال...

 

پ ن: با همهمه ی مبهم باغی در باد/ با طرح مه آلود کلاغی در باد/ از دور صدای پای پاییز آمد/ چون پچ پچ خاموش چراغی در باد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:54 توسط : ستایش
دوشنبه ششم مهر 1388
یک عاشقانه ی آرام از من...

مهم نیست

هیچ چیز مهم نیست

آن وقت ها

مهم تو بودی

حالا که تو نیستی

مهم هم نیست!

 

 

 

پ ن: شاید ادای دینی به یک عاشقانه ی آرام از نادر ابراهیمی یک عاشقانه ی خیلی آرام...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:39 توسط : ستایش
دوشنبه نهم شهریور 1388


سنگینی باری که خدا بر دوش ما می گذارد آنقدر زیاد نیست که کمرمان را خرد کند

آنقدر است که ما را

برای دعا

به زانو در آورد...

 

 

پ ن : نیایش تنها وسیله ای برای کسب نیازمندی های ما نیست بلکه خود تجلی یک عشق نیز هست...

پ ن۲: طاعات و عبادات قبول!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:29 توسط : ستایش
چهارشنبه چهارم شهریور 1388


همه ذرات جان پیوسته با دوست

همه اندیشه ام اندیشه ی اوست

نمی بینم به غیر از دوست اینجا

خدایا این منم یا اوست اینجا؟


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:45 توسط : ستایش
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388


گفتم برای انکه بماند حدیث من

آن به که نغمه ها ز عشق سر کنم

غیر از سرود عشق نخوانم به روزگار

وز درد عشق سوز سخن بیشتر کنم

چنگم به جز نوای محبت نمی نواخت

طبعم به غیر عشق سرودی نمی سرود

بسیار افرین که شنیدم ز هر کنار

بسیار کس که نغمه ی گرم مرا ستود

آتش زدم ز سوز سخن اهل حال را

اما زبان مدعیان خار راه بود

دیدند یک شبه ره صد ساله می روم

در چشم تنگشان هنر من گناه بود

کندند در خیال بنای گذشتگان

در پیش خود ستاره ی هفت آسمان شدند

فانوس شعرشان نفسی بر کشید و مرد

پنداشتند روشنی جاودان شدند

این گلشن خزان زده جای نشاط نیست

شاعر به شهر بی هنران بار خاطر است

اینجا کسی که مدح نگفت و ثنا نخواند

سعدی اگر شود نتوان گفت شاعر است!!

گیرم هزار نغمه سرایم ز چنگ دل

گیرم هزار پرده برارم ز تار جان

آن روز شاعرم که بگویم مدح این

آن روز شاعرم که بخوانم ثنای آن!

 

پ ن:...!

پ ن:درون سینه آهی سرد دارم/ رخی پژمرده رنگی زرد دارم/ندانم عاشقم مستم چه هستم/ همی دانم دلی پر درد دارم!!!

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:28 توسط : ستایش
جمعه شانزدهم مرداد 1388
همیشه منتظرت هستم بی انکه در رکود نشستن باشم...

از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام

گل کرد خار خار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو

دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش میروم

از خویش میروم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من از دست رفته است

باری مگر تو دست براری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت

مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل قرار تو چون موج بی قرارم

با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم بیا بیا

زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام

 

 

پ ن: به انتظار ننشینینم..

بایستیم!

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:26 توسط : ستایش
شنبه سوم مرداد 1388
بی حوصله...

گفتی غرل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟

 

پر می زند دلم به هوای غزل ولی

گیرم هوای پر زدنم هست بال کو؟

 

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

 

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبز سر آغاز سال کو؟

 

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟

 

 

 

 

 

پ ن: حوصله ای نیست اما... امید که هست!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:27 توسط : ستایش
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388
به مناسبت...

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

 

ای همیشه خوب

ای همیشه آشنا

هر طرف که می کنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا

به حال خود رها کنی

ماهی تو

جان سپرده

روی خاک!

 

 

 

پ ن: مطمئن باشین عکس و شعر به هم مربوطن!

هر دو تقدیمی...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:58 توسط : ستایش
شنبه بیستم تیر 1388
تولد...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:48 توسط : ستایش
شنبه سیزدهم تیر 1388


تو را با اشك و خون از سينه راندم آخر هم             

كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را

به زلف ديگري آويزي آن گلهاي صحرا را

مگو با من، مگو ديگر ، مگو از هستي و مستي

من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم

كه گلهاي نگاه و خنده‌هايم رنگ غم دارد

مرا از سينه بيرون كن      

   ببر از خاطر آشفته نامم را        بزن بر سنگ جامم را،     مرا بشكن،مرابشكن!

كنون كز من بجا،                       مشت پري در آشيان مانده         و آهي زير سقف آسمان مانده

بيا آتش بزن اين آشيان را     اين بال و پرها را     رها كن اين دل غمگين و تنها را

تو را راندم كه دست ديگري بنيان كند روزي   

   بناي عشق و اميدت ، شود اميد جاويدت

تو را راندم

ولي هرگز مگو با من كه اصلا معني عشق و محبت را نمي داني

كه در چشمان تو نقش غم و دردت نمي خوانم

تو را راندم

ولي آن لحظه گويي آسمان مي مرد!       جهان تاريك مي شد كهكشان مي مرد!

درون سينه‌ام دل ناله مي زد‌     بازكن از پاي زنجيرم      كه بگريزم    به دامانش بياويزم

به او    با اشك وخون گويم     مرو، من بي تو مي ميرم     

ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم             كه تو هرگز نداني

بي تو يك تك شاخه عريان پائيزم          دگر از غصه لبريزم

و اينك دلا خو كن به تنهائي، كه از تنها بلا خيزد

سعادت آن كسي دارد كه از تنها بپرهيزد!

خداوندا تو مي داني كه انسان بودن وماندن در اين دنيا چه دشوار است

چه رنجي مي برد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است!!!

 

 

 

 

پ ن: هیچ دلیل خاصی نداره. فقط ازش خوشم اومده بود!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:28 توسط : ستایش
یکشنبه هفتم تیر 1388


سحر بلبل حکایت با صبا کرد که عشق روی گل با ما چه ها کرد از آن مهر رخش خون در دل افتاد وزان گلشن به خارم مبتلا کرد پ ن: مهم توجه شود!!!
ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:7 توسط : ستایش
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
دعای گل سرخ...

آفتابا مدد کن که امروز

باز بالنده تر قد برآرم

یاریم ده که رنگین تر از پیش

تن به لبخند گرمت سپارم

چشم من شب همه شب نخفته است

آفتابا قدح واژگون کن

گونه ی رنگ شب شسته ام را

ساقی پاکدل پر ز خون کن

گر تغافل کنی ریشه ی من

در دل خاک رنجور گردد

بازوان مرا یاوری کن

تا نیایشگر نور گردد

....

آفتابا غروب تو دیدم

خیز از خواب و کم کم سحر کن

سرد بوده است جان من اینجا

گرم کن جان من گرمتر کن

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:12 توسط : ستایش
دوشنبه پنجم اسفند 1387


چه آرام آمدی و چه آرام در حال رفتنی بدون خداحافظی حتی دستی هم به عنوان اشاره برایمان تکان ندادی تنها چند بار با باریدنت به آمدنت و بودنت اشاره کردی و حال با نباریدنت اشاره به عزم رفتنت داری...

و چه سنگدلند مردمانی که هیچ توجهی به رفتنت ندارند و تمام هم و غمشان آمدن آن دیگریست.

نه به آن دیگری هم توجه ندارند، تمام توجه شان به لباسهای نو و چیدن سفره هفت سین است.

به راستی چند نفر از انبوه نفراتی که بر سر هفت سین می نشینند، با شروع سال نو یا مقلب القلوب را نه فقط با زبان بلکه با دل نیزمی خوانند؟

و چند نفر از آنها که به نو شدن لباسهایشان توجه دارند به تازه شدن دلهایشان نیز... می دانم که اندکند...

دوست دارم دستانت را بگیرم و مانع از رفتنت شوم

به راستی چند نفر به این کار تصمیم گرفته اند؟

چند نفر پاکی و صداقت و یکرنگی تو را به هزار رنگی بهار ترجیح داده اند؟

چند نفر؟

نمی توانم

به تنهایی نمی توانم مانع از رفتنت شوم

به راستی که همانند کودک معصومی هستی که در حالی لب می گزد با چشمانی اشک باربه پستوی خانه پناه می برند، تو هم همانی که به پستوی خانه دل پناه می بری...

و چه معصومی تو و چه زیباست چشمان اشکبارت

و چقدر یکرنگی، به یکرنگی صداقت به رنگ سپید..

و چه کس تا به حال یکرنگی بهار را دیده است؟ چرا هیچ وقت خودش را به درستی نمایان نمیکند؟

گاهی چشمانش اشکبار است و گاهی با تابش مستقیم آفتاب بر لبش نده و چه کی او را

می شناسد؟

تازه داشتم به وجود یکرنگی و صداقت پی می بردم

در زی دانه های برفت

که چه بی باک و با محبت می باریدند

تنهایم نگذار

نگذار این این صداقت را به دست فراموشی بسپارم

تنهایم نگذار

داشتم با تو حرف می زدم

چرا نمی مانی؟

بمان

با چشمهای اشکبارت بمان

با زیبایی هایت بمان..

رفتی؟

چه زود رفتی

و چه آرام

خداحافظ

خداحافظ زمستان...

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:52 توسط : ستایش
پنجشنبه چهارم مهر 1387


آه باران! ای امید جان بیداران

بر پلیدی هاـ که ما عمری است در گرداب آن غرقیمـ

آیا چیره خواهی شد؟

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:0 توسط : ستایش
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387


چندی است دچار رکود شده ام. رکود ذهن رکود جسم...

چه می گویی به این وقتی که سر تا سر روز را چشم بدوزی به اشیا خانه و فکر کنی و به یاد نیاوری... و نا امید از بازگشتن به گذشته دست به دامان آینده شوی و تخیلاتت جز تا دیوارهای اتاق یاریت نکنند؟

یارای نفس کشیدن ندارم. خسته ام. نا امید از بودن و.... نا امید از نبودن...

نمی دانم در برزخی گرفتارم برزخی که دیوانه ام می کند...

- دیوانه که خوب است

نه منظورم آن دیوانگی نیست حتی اگر به عاقلی آن لحظه هم می رسیدم خوب بود

اما نه آن نیست دیوانه شده ام دیوانه ای دیگر که نه ذهنش یاریش می کند نه جسمش...

نه توان رفتن به گذشته را دارد نه پا گذاشتن به آینده...

می ترسم از این حالت می ترسم در آن باقی بمانم..

باید حرکت کنم اینجا  یخ می زنم...

 

 

 

دستانم را می گیری؟


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:18 توسط : ستایش
یکشنبه دوم تیر 1387


سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا که ان نغمه ی جان بخش تو از دور شنید

اندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم به راه بودم که تو کی می ایی

بر سر شاخه ی سر سبز دل من

که تو کی می خوانی....

 

 

پ.ن:(واسه تو): معلومه که قشنگه و معلومه که آشناست منم این شعرو خیلی دوست دارم چون تو نوشتی واسم تو دفتر هندسه... ممنون!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:5 توسط : ستایش
جمعه سی ام فروردین 1387


   در ميان هر سيب دانه ي محدوديست
   در دل هر دانه سيب ها نامحدود
     چیستان عجیبی است!!!
 
 + پس دانه باشیم نه سیب...
 

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:25 توسط : ستایش
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
آزار

دختری خوابیده در مهتاب

چون گل نیلوفری بر آب

خواب می بیند

خواب می بیند که بیمارست دلدارش

وین سیه رؤیا، شکیب از چشم بیمارش

باز می چیند.

می نشیند خسته دل در دامن مهتاب

چون شکسته بادبان زورقی در آب

می کند اندیشه با خود:

از چه کوشیدم به آزارش؟

وز پشیمانی سرشکی گرم

می درخشد در نگاه چشم بیدارش

روز دیگر

باز چون دلداده می ماند به راه او

روی می تابد ز دیدارش

می گریزد از نگاه او

باز می کوشد به آزارش...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:42 توسط : ستایش

RSS