مهم نیست
هیچ چیز مهم نیست
آن وقت ها
مهم تو بودی
حالا که تو نیستی
مهم هم نیست!

پ ن: شاید ادای دینی به یک عاشقانه ی آرام از نادر ابراهیمی یک عاشقانه ی خیلی آرام...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:39 توسط : ستایش
هیچ چیز مهم نیست
آن وقت ها
مهم تو بودی
حالا که تو نیستی
مهم هم نیست!

پ ن: شاید ادای دینی به یک عاشقانه ی آرام از نادر ابراهیمی یک عاشقانه ی خیلی آرام...
آنقدر است که ما را
برای دعا
به زانو در آورد...

پ ن : نیایش تنها وسیله ای برای کسب نیازمندی های ما نیست بلکه خود تجلی یک عشق نیز هست...
پ ن۲: طاعات و عبادات قبول!
همه اندیشه ام اندیشه ی اوست
نمی بینم به غیر از دوست اینجا
خدایا این منم یا اوست اینجا؟

آن به که نغمه ها ز عشق سر کنم
غیر از سرود عشق نخوانم به روزگار
وز درد عشق سوز سخن بیشتر کنم
چنگم به جز نوای محبت نمی نواخت
طبعم به غیر عشق سرودی نمی سرود
بسیار افرین که شنیدم ز هر کنار
بسیار کس که نغمه ی گرم مرا ستود
آتش زدم ز سوز سخن اهل حال را
اما زبان مدعیان خار راه بود
دیدند یک شبه ره صد ساله می روم
در چشم تنگشان هنر من گناه بود
کندند در خیال بنای گذشتگان
در پیش خود ستاره ی هفت آسمان شدند
فانوس شعرشان نفسی بر کشید و مرد
پنداشتند روشنی جاودان شدند
این گلشن خزان زده جای نشاط نیست
شاعر به شهر بی هنران بار خاطر است
اینجا کسی که مدح نگفت و ثنا نخواند
سعدی اگر شود نتوان گفت شاعر است!!
گیرم هزار نغمه سرایم ز چنگ دل
گیرم هزار پرده برارم ز تار جان
آن روز شاعرم که بگویم مدح این
آن روز شاعرم که بخوانم ثنای آن!
پ ن:...!
پ ن:درون سینه آهی سرد دارم/ رخی پژمرده رنگی زرد دارم/ندانم عاشقم مستم چه هستم/ همی دانم دلی پر درد دارم!!!
گل کرد خار خار شب بی قراری ام
تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم در آیینه کاری ام
گر من به شوق دیدنت از خویش میروم
از خویش میروم که تو با خود بیاری ام
بود و نبود من از دست رفته است
باری مگر تو دست براری به یاری ام
کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام
تا ساحل قرار تو چون موج بی قرارم
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام
با ناخنم به سنگ نوشتم بیا بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام
پ ن: به انتظار ننشینینم..
بایستیم!
گفتی غرل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل ولی
گیرم هوای پر زدنم هست بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سر آغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟

پ ن: حوصله ای نیست اما... امید که هست!
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده هات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه های دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا
به حال خود رها کنی
ماهی تو
جان سپرده
روی خاک!

پ ن: مطمئن باشین عکس و شعر به هم مربوطن!
هر دو تقدیمی...
تو را با اشك و خون از سينه راندم آخر هم
كه تا در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را
به زلف ديگري آويزي آن گلهاي صحرا را
مگو با من، مگو ديگر ، مگو از هستي و مستي
من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم
كه گلهاي نگاه و خندههايم رنگ غم دارد
مرا از سينه بيرون كن
ببر از خاطر آشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را، مرا بشكن،مرابشكن!
كنون كز من بجا، مشت پري در آشيان مانده و آهي زير سقف آسمان مانده
بيا آتش بزن اين آشيان را اين بال و پرها را رها كن اين دل غمگين و تنها را
تو را راندم كه دست ديگري بنيان كند روزي
بناي عشق و اميدت ، شود اميد جاويدت
تو را راندم
ولي هرگز مگو با من كه اصلا معني عشق و محبت را نمي داني
كه در چشمان تو نقش غم و دردت نمي خوانم
تو را راندم
ولي آن لحظه گويي آسمان مي مرد! جهان تاريك مي شد كهكشان مي مرد!
درون سينهام دل ناله مي زد بازكن از پاي زنجيرم كه بگريزم به دامانش بياويزم
به او با اشك وخون گويم مرو، من بي تو مي ميرم
ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم كه تو هرگز نداني
بي تو يك تك شاخه عريان پائيزم دگر از غصه لبريزم
و اينك دلا خو كن به تنهائي، كه از تنها بلا خيزد
سعادت آن كسي دارد كه از تنها بپرهيزد!
خداوندا تو مي داني كه انسان بودن وماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي مي برد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است!!!
![]()
پ ن: هیچ دلیل خاصی نداره. فقط ازش خوشم اومده بود!
باز بالنده تر قد برآرم
یاریم ده که رنگین تر از پیش
تن به لبخند گرمت سپارم
چشم من شب همه شب نخفته است
آفتابا قدح واژگون کن
گونه ی رنگ شب شسته ام را
ساقی پاکدل پر ز خون کن
گر تغافل کنی ریشه ی من
در دل خاک رنجور گردد
بازوان مرا یاوری کن
تا نیایشگر نور گردد
....
آفتابا غروب تو دیدم
خیز از خواب و کم کم سحر کن
سرد بوده است جان من اینجا
گرم کن جان من گرمتر کن

و چه سنگدلند مردمانی که هیچ توجهی به رفتنت ندارند و تمام هم و غمشان آمدن آن دیگریست.
نه به آن دیگری هم توجه ندارند، تمام توجه شان به لباسهای نو و چیدن سفره هفت سین است.
به راستی چند نفر از انبوه نفراتی که بر سر هفت سین می نشینند، با شروع سال نو یا مقلب القلوب را نه فقط با زبان بلکه با دل نیزمی خوانند؟
و چند نفر از آنها که به نو شدن لباسهایشان توجه دارند به تازه شدن دلهایشان نیز... می دانم که اندکند...
دوست دارم دستانت را بگیرم و مانع از رفتنت شوم
به راستی چند نفر به این کار تصمیم گرفته اند؟
چند نفر پاکی و صداقت و یکرنگی تو را به هزار رنگی بهار ترجیح داده اند؟
چند نفر؟
نمی توانم
به تنهایی نمی توانم مانع از رفتنت شوم
به راستی که همانند کودک معصومی هستی که در حالی لب می گزد با چشمانی اشک باربه پستوی خانه پناه می برند، تو هم همانی که به پستوی خانه دل پناه می بری...
و چه معصومی تو و چه زیباست چشمان اشکبارت
و چقدر یکرنگی، به یکرنگی صداقت به رنگ سپید..
و چه کس تا به حال یکرنگی بهار را دیده است؟ چرا هیچ وقت خودش را به درستی نمایان نمیکند؟
گاهی چشمانش اشکبار است و گاهی با تابش مستقیم آفتاب بر لبش نده و چه کی او را
می شناسد؟
تازه داشتم به وجود یکرنگی و صداقت پی می بردم
در زی دانه های برفت
که چه بی باک و با محبت می باریدند
تنهایم نگذار
نگذار این این صداقت را به دست فراموشی بسپارم
تنهایم نگذار
داشتم با تو حرف می زدم
چرا نمی مانی؟
بمان
با چشمهای اشکبارت بمان
با زیبایی هایت بمان..
رفتی؟
چه زود رفتی
و چه آرام
خداحافظ
خداحافظ زمستان...
بر پلیدی هاـ که ما عمری است در گرداب آن غرقیمـ
آیا چیره خواهی شد؟

چه می گویی به این وقتی که سر تا سر روز را چشم بدوزی به اشیا خانه و فکر کنی و به یاد نیاوری... و نا امید از بازگشتن به گذشته دست به دامان آینده شوی و تخیلاتت جز تا دیوارهای اتاق یاریت نکنند؟
یارای نفس کشیدن ندارم. خسته ام. نا امید از بودن و.... نا امید از نبودن...
نمی دانم در برزخی گرفتارم برزخی که دیوانه ام می کند...
- دیوانه که خوب است
نه منظورم آن دیوانگی نیست حتی اگر به عاقلی آن لحظه هم می رسیدم خوب بود
اما نه آن نیست دیوانه شده ام دیوانه ای دیگر که نه ذهنش یاریش می کند نه جسمش...
نه توان رفتن به گذشته را دارد نه پا گذاشتن به آینده...
می ترسم از این حالت می ترسم در آن باقی بمانم..
باید حرکت کنم اینجا یخ می زنم...
دستانم را می گیری؟

تا که ان نغمه ی جان بخش تو از دور شنید
اندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات
شاخ امیدی کاشت
چشم به راه بودم که تو کی می ایی
بر سر شاخه ی سر سبز دل من
که تو کی می خوانی....

پ.ن:(واسه تو): معلومه که قشنگه و معلومه که آشناست منم این شعرو خیلی دوست دارم چون تو نوشتی واسم تو دفتر هندسه... ممنون!

دختری خوابیده در مهتاب
چون گل نیلوفری بر آب
خواب می بیند
خواب می بیند که بیمارست دلدارش
وین سیه رؤیا، شکیب از چشم بیمارش
باز می چیند.
می نشیند خسته دل در دامن مهتاب
چون شکسته بادبان زورقی در آب
می کند اندیشه با خود:
از چه کوشیدم به آزارش؟
وز پشیمانی سرشکی گرم
می درخشد در نگاه چشم بیدارش
روز دیگر
باز چون دلداده می ماند به راه او
روی می تابد ز دیدارش
می گریزد از نگاه او
باز می کوشد به آزارش...

یکتایی در زیستن
یک تویی در عشق...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من چرا نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل ظبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟

تو عاشق اویی
گرچه دانم همه کس عاشق اویند
لیک می ترسم یارب!
نکند راست بگویند؟
