تبليغاتX
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست
یکشنبه دوم تیر 1387


سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا که ان نغمه ی جان بخش تو از دور شنید

اندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم به راه بودم که تو کی می ایی

بر سر شاخه ی سر سبز دل من

که تو کی می خوانی....

 

 

پ.ن:(واسه تو): معلومه که قشنگه و معلومه که آشناست منم این شعرو خیلی دوست دارم چون تو نوشتی واسم تو دفتر هندسه... ممنون!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:5 توسط : ستایش
جمعه سی ام فروردین 1387


   در ميان هر سيب دانه ي محدوديست
   در دل هر دانه سيب ها نامحدود
     چیستان عجیبی است!!!
 
 + پس دانه باشیم نه سیب...
 

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:25 توسط : ستایش
پنجشنبه هشتم فروردین 1387
آزار

دختری خوابیده در مهتاب

چون گل نیلوفری بر آب

خواب می بیند

خواب می بیند که بیمارست دلدارش

وین سیه رؤیا، شکیب از چشم بیمارش

باز می چیند.

می نشیند خسته دل در دامن مهتاب

چون شکسته بادبان زورقی در آب

می کند اندیشه با خود:

از چه کوشیدم به آزارش؟

وز پشیمانی سرشکی گرم

می درخشد در نگاه چشم بیدارش

روز دیگر

باز چون دلداده می ماند به راه او

روی می تابد ز دیدارش

می گریزد از نگاه او

باز می کوشد به آزارش...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:42 توسط : ستایش
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386


اخلاص:

یکتایی در زیستن

یک تویی در عشق...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:12 توسط : ستایش
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من چرا نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل ظبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:45 توسط : ستایش
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386


همه گویند که:

تو عاشق اویی

گرچه دانم همه کس عاشق اویند

لیک می ترسم یارب!

نکند راست بگویند؟


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:33 توسط : ستایش
جمعه هجدهم آبان 1386
طبیعت نیمه جان

ماه غمناک

راه نمناک

ماهی قرمز افتاده بر خاک...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:0 توسط : ستایش
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386


چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

 و

اندکی سکوت......


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:6 توسط : ستایش
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386


گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم،هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گرچه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو ،لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودم که از دل برود یار چو از دیده برفت

سالهاست که از دیده من رفتی ولیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گرکه گورم بشکافند عیان میبینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتش سرکش و سوزنده هنوز...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:54 توسط : ستایش
شنبه سی ام تیر 1386


 تفالی که به مناسبت تولد عزیزترینم به حافظ زدم:

 

ابر آوازی بر آمد باد نوروزی وزید

وجه می خواهم و مطرب که می گوید رسید

شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام

بار عشق و مفلسی صعب است میباید کشید

قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت

باده و گل از بهای خرقه میباید خرید

گوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش

من همی کردم دعا و صبح صادق میدمید

با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ

از کریمی گوئیا در گوشه ای بویی شنید

دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک

جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید

این لصایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت

وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید

عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق

گوشه گیران را از آسایش طمع باید برید

تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

آنقدر دانم که از شعر ترش خون می چکد

 

روز تولد تو میلاد عشق پاک است

برای شکر این روز پیشانیم به خاک است


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:54 توسط : ستایش
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386


 

گل ها شکفته اند

باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است

و تو اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي

بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم و صورت زيبايت را ببينم

زيرا اکنون ديگر زمستان به پايان رسيده است.

 

*******

 

تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم.

تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم.

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي خاطر نخستين گلها.

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم.

تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم  دوست مي دارم

سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم

پس  به نام زندگي هرگز مگو هرگز....


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:42 توسط : ستایش
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386


چگونه از تو درگذرم

چه سان تو را رها کنم

تو را که مهربانیت

مرا به اوج می برد

و لحظه ی دوریت مرا به باد می دهد...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:58 توسط : ستایش
شنبه بیست و ششم اسفند 1385
باور یک ماهی...

ماهی شده بود باورش

تور اگر بندازن سرش

میشه عروس ماهیها

شاه ماهی میشه همسرش

ماهی نمیشه باورش

تور اگر بندازن سرش

نگاه گرم ماهیگیر

میشه نگاه آخرش...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:16 توسط : ستایش
چهارشنبه نهم اسفند 1385
برگی از دفتر خاطرات دزیره...

دوستان این شعر از خودمه خوشحال میشم نظرتونو راجع بش بدونم

 

 

و شاید باز هم ناپلئونی دیگر

نه برای سلطنت فرانسه

برای فراموشی دزیره ای

وآشنایی با ژوزفینی برای نامدار ماندن

 

این بار هم شاید

احساس خنکای هوا بر گونه ها

و دستان قدرتمند ژان باتیستی

بر دانوب

 

شاید اینبار هم سر نوشت تکراری باشد

شمردن روزهای زندگی اسکار برای یکی

و فراموشی ژوزفین

و آشنایی با ماری لوئیز اتریشی برای دیگری

 

اما

اما شاید اینبار اینچنین نشود

شاید هیچ اورتانسی

که در عشق پدر خوانده ی خود بی تاب باشد نباشد         

 

و شاید دستان قدرتمند ژان باتیست

بر دانوب

 

شاید اینبار دزیره قدش بلند بود

و یا ژان باتیست کوتاه

شاید دیگر ناپلئون یادش نیاید که

پادشاهیش را مدیون پس انداز دزیره است

نه نفوذ ژوزفین

و نه پرنس اتریشی برای صلح...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:48 توسط : ستایش
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
حسرت همیشگی...

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی!

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

ای...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود دیر می شود!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:38 توسط : ستایش
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385


آنچنان مهر تو در این دل جای گرفت

که اگر سر برود مهر تو از دل نرود


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:26 توسط : ستایش
جمعه سیزدهم بهمن 1385
شعله عشق...

گاهی سرمای زمستان

روابط را تیره می کند

به گرمای این شعله کوچک ایمان بیاور

عشق...

نجاتمان خواهد داد.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:37 توسط : ستایش
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
آرزو...

آرزوهایت را یادداشت کن

خداوند آنها را فراموش نمی کند

اما

تو از خاطرت می رود

آن چه امروز داری...

خواسته دیروزت بوده است.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:12 توسط : ستایش
جمعه بیست و نهم دی 1385
اگر تنها ترین تنهاها شوم باز خدا هست...

سلام. این شعررا هم دیروز سروده ام البته اگه بشه اسمشو شعر گذاشت

 

 

 و من باز هم تنها شدم.

یکی دیگر از همانها.

از همان تنهاترین ها

که باز هم تنها خدا را دارد.

و من همان هستم،

یک تنهای تنها،

که تنها

با تنهاترین تنهاها

سخن می گویم.

و می گویم

و می گویم

سخنم را

و خودم را

و او میداند،

و تنها او میداند

حرفهایم را

و مرا.

و من باز می گویم

نه خودم را

او را

می گویم او را

که بزرگ است.

که پاک است.

که مهربان است...

این ها را می گویم،

با زبانم،

اما دلم

تنها یک چیز میگوید

دلم می گوید:

اوست که تنهاترین تنهاترین تنهاهاست

اما من

اگر تنهاترین تنهاها شوم

باز خدا هست...

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:51 توسط : ستایش
سه شنبه بیست و ششم دی 1385
حرفهای نگفتنی...

حرفهايی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود

نمی گوييم.

و حرفهايی است

برای نگفتن ؛

حرفهايی که هرگز

سر به ابتذال گفتن

فرود نمی آورند.

حرفهای خوب و ماورايی

همين هايند !

و سرمايه ی هر کسی

به اندازه حرفهايیست

که برای نگفتن دارد.

حرفهای بی قرار و

طاقت فرسا

که همچون

زبانه های بی تاب

آتشند.......

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:36 توسط : ستایش

RSS